حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

بالاخره شد

روز پنجشنبه قبل از اذان مغرب و در سه ماه و بیست و یک روزگی موفق شدم ... غلت بزنم روی تشک بازیم داشتم بازی می کردم که یهو فکری به کله ام زد. گفتم چطوره یکمی سرم رو بالاتر بگیرم و سعی کنم غلت بزنم. مامان و بابام هم بالا سر من نشسته بودند و من رو تشویق می کردند. تا اینکه بالاخره تونستم خودم تهنایی بر گردم. هیجان زیادی توی خونه راه افتاد. مامان از غلت زدن دومم که چند لحظه بعد از اولی انجام دادم، شروع کرد به عکس گرفتن. بابا مثل شییییییر بالا سرم بود که یه وقت دستم زیرم نمونه و من تمام تلاشم رو برای حرفه ای شدن به کار گرفتم ....   بزن دست قشنگه رو ...
9 آذر 1392

به گزارش مامان

حانیه رو توی تاب گذاشتم. رفتم آشپزخونه چند تا ظرف بود بشورم... از توی آشپزخونه یه نگاه کوچولو می انداختم بهش. آخه خیلی ساکت بود. کارم زود تموم شد. رفتم و حانیه رو دیدم ... من:  بفرما پیاده شو!!!! حانیه:    ...
2 آذر 1392

تشک بازی چیست؟

تشک بازی وسیله ایست که در آن ... لبخند زده می شود ... دست خورده می شود ...  نه!!! پستونک خورده می شود ... غلت زدن تلاش می شود ... در حال بازی دوربین شناسایی می شود ... توپ آقا شیره خورده می شود ... میگم بیا یکمی جای پستونک بخورمت بعد برو ... در پایان لالا پیش پیش می شود ...
28 آبان 1392

راه جدید

بعد از تلاش های طاقت فرسای مامانم برای دست نخوردن من و شوت کردن های مکرر پستونک توسط من بالاخره راه جدیدی کشف گردید که مورد پسند من و مامانم قرار گرفته است. این راه حل جدید چیزی نیست جز ... قاشق       انقدر دوسش دارم که حتی توی خوابم ولش نمی کنم ولی خودمونیم این روزا هیچ چی به اندازه پستونک موقع خواب کیف نمیده   ...
28 آبان 1392

یا حسین(ع)

عزاداری هاتون قبول.    من توی این شبها با مامانم برای عزاداری مسجد می رفتم و بعد از نیگا کردن مسجد در تاریکی, شیر می خوردم و لالا می کردم. با اون همه سر و صدا, خوابیدن والا هنره!!! اما به صدای یکی از مداح ها حساس بودم. میگن اسمش سیدرضا ست. دعای آخر رو می خوند. با این صدا می فهمیدم که مجلس تموم شده و وقت بیدارباشه؛ اما اگه اون وسطا هم می خوند باز من بیدار می شدم و طفلی مامان و عمه!!! شب حضرت علی اصغر(ع) و روز عاشورا لباسی که مامانی برام خریده بود (دستش درد نکنه ) رو, مامانم تنم کرد و بردش مسجد. تازه روز عاشورا هم با بابام رفتم دسته. بعدش هم با دوستای بابا داود آشنا شدم . (دیگه فهمیدم در آینده باید از لپام در برابر چه کس...
25 آبان 1392

سه ماه تمام!!

امروز سومین ماه زندگیم به پایان رسید و پا به چهار ماهگی گذاشتم. چون ماه محرمه، به احترام امام حسین (ع) از تولد بازی خبری نیست. من یک شب هم برای عزاداری مسجد رفتم. واقعا آدم گریه اش می گیره!  ولی نمی دونم چرا من رو هی ساکت می خواستند بکنن. بابا اومدیم گریه کنیم دیگه!!! حالا چند تا عکس از این ماهم رو نیگا کنین. باشه؟!!!  کلاه بازی مامان و بابا رو سر من طلفکی ...     اِ اِ اِ اِ اِ وا ....   یوهوووووووو ...   رفته بودم آب بازی هاااااااا !!!     خوردن جغجغه واقعا سخته.آخه خیلی سفته!!!    گرفتمش ... مال خودمه!!!   پس م...
16 آبان 1392

من و عروسک

برای عروسک بازی ... ابتدا عروسک را دیده، ذوق می کنیم ...   حالش را جویا شده ...   سپس آن را گرفته (خوردن دست فراموش نشود) ...   حالا چپ و راستش می کنیم ...   سپس عروسک طفلکی را می چشیم ... خوشمزه است، آن را سر می کشیم    ای بابا این حرفا چیه رفیق فابرمه  ...
6 آبان 1392

عید غدیر و جشنواره غذا

صبح عید که بیدار شدم مامان من رو حاضر کرد تا بریم خونه آقا اینا. قرار بود همه غذا درست کنند و بیارن خونه آقا اینا تا یه جشنواره غذا راه بیاندازند. مامان من هم می خواست غذا درست کنه اما آخرش هم وقت نکرد؛ البته به مامانم گفته بودند که این دفعه نمی خواد چیزی درست کنه. باشه عیب نداره خودم دفعه های بعد کمک مامانم می کنم  راه افتادیم رفتیم   به اونجا که رسیدیم دیدیم همه با غذاهایی که درست کردند یکی یکی دارند میان. من هم به همه سلام کردم و نیگاشون می کردم که چقدر همه در تلاش بودند. میز غذا آماده شد. غذاها اینا بودند: فلافل، الویه، کله پاچه، سالاد ماکارونی، سالاد سیب زمینی، فسنجون، ناگت مرغ (محصول مشترک مامانی و خاله جون)، آ...
4 آبان 1392

میلاد امام هادی(ع)

دوشنبه با مامان و خاله رفتیم خونه مامانی. مامانی هر نیمه ماه مراسم داره و این ماه جشن میلاد امام هادی و عید غدیر بود.   مبارک باشه!   من لباس خوشگلام رو پوشیدم، بازی و ورجه وورجه کردم، شیر خوردم ، دستم رو هم خوردم،  خوابیدم، آراد ( پسر دختر خاله مامانم) هم با مامانش اومده بود و من نیگا نیگاش کردم تا بالاخره وقت دست دستی شد. مامانم من رو برد تا با هم دست بزنیم و یا علی بگیم. من هم نشستم و نمی دونم چرا همه من رو نیگا میکردند!!!   من دیگه خسته شدم و یه قولوپ شیر هم هنوز از گلوم پایین نرفته، خوابم برد.  اسم مامان من سمانه ست. هم اسم مامان امام هادی!! مامانی به مامانم یه لباس خوشگل جایزه داد. ممنون م...
3 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد